رها

حال خوب من

پس از پنج ماه وبیست ویک روز دوباره دست به قلم بردم وپس از یکسال وچهارماه قصد دارم از عظیم ترین تحول زندگیم صحبت کنم ، بله من یکسال وچهارماه پیش پیمان مقدس وبه حقیقت کلمه مقدس زناشویی بستم پیمانی که میتوانم به یقین بگویم تنها وتنها مرگ میتواند به آن پایان دهد پیمان بستیم  پابه پای هم سامان دهیم احوال پریشانمان را ، قسم خوردیم برهمه مقدسات که عاشقانه به هم بنگریم وصادقانه رازدل را به روی هم بگشاییم ، آغوشمان را مامن یکدیگر سازیم کورشویم وکر بر آنچه باید ، جام لبریز شداز  آمال وآرزوهایمان وآنگاه به سلامتی هم سرکشیدیم ، حال از آن حال وهوا روزها گذشته ومن امروز با تمام جسارت به وسعت تمام روزهای گذشته نه به اندازه تمام ساعاتی که برما گذشت باز هم نه به شرافت نفسهایی که لحظه به لحظه تازه شد بر این عهد میبالم ویقین میدانم جنس آن آسمانیست وبا قراردادهای زمینی قرابتی ندارد ، معبود را شاکرم که مثل همیشه نگاه مهربانش را لحظه ای از من دریغ نمیکند هر دم را باشکرش به بازدم میسپارم .دوست داشتم پیشتر از این احوالم را برصفحه کاغذ  جاودانه سازم ، اما نمیدانم چرا! شاید به این دلیل بود که به یقین امروز نرسیده بودم ساعتهایی برمن گذشت که گمان میکردم آنچه در تجرد برنامه روزمره ام بود حال  آرزویی دست نیافتنی  شده اما ناگاه بیادآوردم آنچه آرزو داشتم  آهسته آهسته به واقعیت زندگیم پا میگذارد واین زیباست وغرورآفرین ، حال دراین لحظه باران خوشبختی باریدن گرفته وحس شادی سراپای مرا به تسخیر خویش درآورده ما به یقین فردای روشن را خواهیم دید واز هم اکنون به استقبالش میرویم .


روح خسته من

آهسته ، آهسته کوله بارت را میبندی  وآرام وبیصدا ما را ترک میگویی ، حتی غنائمت را نیز با خود میبری ،پیروزی وظفر کاملا" در نگاهت هویداست، میدانی از من چه غنیمت گرفتی ؟ نه ،برایت دشوار است ، اصلا" میفهمی تکیه بر باد دادن را ! نه، قسم به مقدسات که نمیدانی ، اگر می دانستی با من اینچنین نمیکردی ، با او خاطراتم را کهنه کردم ، با دردش درد کشیدم خاموش وبیصدا ، آخراو پدرم بود ، پدر.... هیچ میدانی بار این غم چقدر سنگین است ،آیا پشت خمیده ام دلت را به درد نمیاورد !!! بخاطرداری لحظاتی که التماست میکردم جانم را بستان  اما زمین وزمینیان را از برکت وجودش بی بهره مگردان وتو ، حق کلام را  دریافتی چرا که او جانم بود و آنروزها من مسکین  نعره زنان برسر تقدیر فریاد بر میاوردم "ای کاروان آهسته ران کارام جانم میرود.................." اما دل سنگ آب شد ودل تو.....، تو خوب میدانستی قریب به ده سال با کابوس نبودنش ، نداشتنش زندگی کردم ،تو سرگردانی مرا خوب بخاطر داری آن هنگام که برای یافتنش دست وپا میزدم ، فقط همین را بدان این مصیبت چنان قلبم را فرتوت کرد که روحم  به حالش  فغان کرد ، وتو او را ششم آبانماه دراوج خزانت ازمن گرفتی، تنها        چهار روز به تولد مهربان پدرم باقی مانده بود،حال آمدی ومیگویی زندگی از سر گیر ،شور دیگر ساز کن ، این روح خسته چگونه میتواند بار دیگر به دنیا بخندد؟ چگونه میتواند عشق بورزد؟ غریب آشنایی را بردر کلبه تنهاییم مهمان کردی ، بی انصاف با من چه میکنی ، چطور میتوانم بین روح خسته ام ودل شیدای او یکی را برگزینم ؟چگونه میتوانم از حال دل بگویم ودل بشکنم ؟ تومیروی و این دربه در بی سامان را به فصلی تازه میسپاری ، اما بدان تو پائیزی بودی که بهار عمرم را گرفتی ، آیا این تاوان عشق بود ، آنهم منی که به عشق تو با شتاب زمستان وبهار وتابستان را پشت سر میگذاشتم ، شاید بگویی چرا اینقدر دیر زبان به شکایت گشودم ، میدانی مات ومبهوت بودم چونان دیوانگان نظاره میکردم آنچه بر من وما گذشت  وحال که بهار در راه است میخواهم غبار دل بشویم ، میبینی جانم را ستاندی اما دل رحیمم عزم صلح دارد نمیخواهد از تو آزرده باشد او تا ابد عزادار جانم است ، داغدار مهری جاودان .   


دوباره تازه میشوم

پائیز، فصل من سلام ، با تو تازه میشوم سرمشق زندگی را از سر میگیرم که نه، زندگی را سرمشق میدهم ،‌پائیزمن برگهای زرد ونارنجی ات را، باران بی حسابت را لحظه به لحظه در کنج خیالم زنده میکنم و این ضیافت را به فال نیک میگیرم ، من عشق به تو را با تمام وجود فریاد میزنم ، دوره میکنم مهر تورا دوباره ودوباره، وبا قلم آشتی میکنم شاید که برایمان بازهم دلبری کند . سیاهی را به دست باد خزان میسپارم وبا شبنم صبحگاه غبار دل را شستشو میدهم ، رویاهای بی پایانم را رنگی دیگر میبخشم رنگی از جنس بودن از جنس ماندن،  به یمن ورودت کوچه تنهایی دل را آذین میبندم ، کوچه با دانه دانه اشک من آب وجارو شده میخواهم پیش پایت دردهایم را قربانی کنم . لحظه لحظه مناجات است ،حال وهوایی دارم همچون حال وهوای تحویل سال میخواهم دست به آسمان بلند کنم و با نگاهی سرشار از عشق ودستانی لبریز از خواستن از آن یکتای بی همتا برای من وما فقط وفقط آرامش را طلب کنم و یقین بدانم او نیز با لبخندی سرشار از مهر دعای مرا اجابت میکند.                                                                                               به رسم هر سال با تمام وجود میگویم :                                        پائیز مقدمت مبارک 


گناهی... شاید نابخشودنی

گاهی دلگیر، زمانی خسته و لحظه ای از دنیا بریده، ساعاتی امیدوار ومطمئن همچون کوه استوار وسر به فلک کشیده ، کاش میتوانستیم در لحظه های خوب وبیاد ماندنی توقف کنیم و آنها را جاودانه سازیم. چه خوب بود حصاری فولادی، ذهن ما را فرا میگرفت واز همه خشمها، غمها وخستگیها درامان میماند، اما کاش ها فقط آرزوهای دست نیافتنی هستند. گاهی اوقات نمیدانم دلگیرم یا دل تنگ ویا دلتنگی دلگیر از همه آنچه گذشته، زیباست غرق نشدن در دیروز وغوطه ورشدن در امروز ودلخوش کردن به فردا اما نمیتوان دیروز را به دور انداخت، چون دیروز تو، امروز توست دیروزی که هیچ گاه گمان نمیکردی علامت سوال فردای تو شود. دوست داشتن انسانها زیباست، اما عجب از من که هیچگاه نیاموختم غذا باید با ظرف متناسب باشد نه با آنچه تو میخواهی چیزی که اینروزها مرا به خود مشغول داشته والبته تکرار آن، عادتی شده که جدایی از آن دشوار است. شاید آن لحظاتی که نردبانی میشدم برای بالا رفتن واوج گرفتن یک دوست آنقدر غرق در لذت بودم که فراموش میکردم من هم زنده ام وزندگی میخواهم  وبه این امید بودم که  دوستی خواهد آمد تا دستان مهربانش یاریگر دستان نفس بریده من باشد غافل از اینکه هیچگاه نگذاشتم در میدان محبت  کسی گوی سبقت را از من ببرد وحال دریافتم. نمیگویم دیر است که ناامیدی در قاموس من نیست و نخواهم گفت که فرصتها از من ربوده شده که با این واژگان آشنا نیستم وروزهای خوب زیادی انتظارمرا میکشند،  درد دل را نوشتم که اگر رهگذری خسته از جفای روزگار به گمان خود، گذرش به کلبه ما افتاد بداند که بزرگترین گناه  آدمیزاد فراموش کردن خود است .


مادر آب وآئینه

آرام وآهسته ،خاموش وبیصدا همواره در رقص سماست برگرد شمس وجودش باچشمانی زلال، گردنی افراشته ودستانی روبه آسمان ونگاهی رو به افق میچرخد وبا هر چرخشی قدمی به جلو برمیدارد لحظه ای از حرکت باز نمی ایستد حتی اگر بلایی آسمانی بر سرش فرود آید باز او رقص کنان حق دوست را بجا میاورد وآنگاه به سبب اینهمه وفاداری شکوفه های بهاری زینت تن میگردد واو باز میچرخد و میچرخد مست این غروراست ناگاه، میهمانی ناخوانده !!! بادهای پائیزی از لابلای شاخ وبرگها سر بر میاورند ونوازش میدهند  صورت  بی نقص عروس قصه ما را وباز او عاشق وشیدا میچرخد ،میگردد وهمراه با باران میشوید غبار دل را، رفته رفته ، سپیدی برف در تاروپود قلب مهربانش منزل میکند.او در تمام این فراز ونشیبها فرزندانش را همچو جان در آغوش مهر خود پناه داده ولیلی ما پس از سیصد وشصت وپنج بار طواف معشوق  همگان را دعوت میکند برسر خوان کبریایی تا فرزندانش خرسند از سربلندی مادر به جشن بنشینند این ضیافت آسمانی را ، زمین، مادر عزیزمان دوستت داریم . هر سال در روزها ،ساعتها،دقائق وثانیه های پایانی سال از آنچه بر من وما گذشته، داستانها می سراییم. اما این فرزندان ناخلف به فراموشی میسپارند که اگر این مهربان مادر نبود اینهمه خاطره ، خنده ها وگریه ها، دل بستن ها ودل شکستن ها ،تنهایی و خیال وشب وشیدایی ،...... ودیگر هیچ نبود  پس مادرآب وآیینه  ،مهربانم این عید برتو وفرزندان اهلت مبارک وفرخنده باد ،شادباش ما راپذیراباش.                  


خانه مهر کجاست؟؟؟

آن مرد آمد با عطر نان پیچیده در فضای خانه، آن مرد آمد با چشمانی سرشار از برق عشق وغیرت ، آن مرد آمد وقدم گذاشت ، قدمهایی پرطنین، آمد تا دوباره ودوباره امنیت را میهمان دلها کند ، آن مرد آمد خسته از جفای هرروزه روزگار اما تبسم بر لبانش حکایتی دیگر داشت ، و.......... آن زن به استقبال همسر شتافت با نگاهی مملو از سپاس ، آن زن آمد تا با لبخند پر مهرش غبار خستگی را از چهره مردش بزداید ، آن زن آمد آراسته و زیبا، بی ادعا و...... عاشق تر از همیشه ، آن زن آمد تا همچون گل همیشه بهار تا ابد برای مرد خانه اش بهاری تر از روز قبل باشد، آن زن آمد بدون شکوه از چندو چون زمانه، آن زن آمدو چه هنرمندانه پنهان نمود قامت خمیده را ،دل پردرد  وبغض فروخورده را چه زیبا سرمشق وفا را به فرزندانش هدیه داد و فرزندان را همچون پروانه بر گرد شمع خانه فرا خواند و این ضیافت را به کمال رساند. درکنار این خانواده خوشبخت چه لذتی دارد دقایقی را گذراندن و فارق از این دنیا شدن ، آری بهترینم دلتنگم، دلتنگ برای آن مردو....آن زن، بهانه گیر روزگاری هستم که چون خواب ورویا بر ما گذشت ، به کجا رسیدیم؟ تو میدانی؟ اگر روزی روزگاری زن ومرد قصه مرا دیدی مرا بی خبر نگذار نه تنها من، که دنیا را بی خبر نگذار شاید انسانها خوشرنگ تر شوند .....شاید                             


همسفر دل

سفری در پیش است، سفری که نمیدانم خاطره رنگی من خواهد شد یا......... میروم تا شاید این روح آواره به خانه امن دل بازگردد، میروم شاید این دل بی سامان زندگی از سرگیرد وبهانه هایش را به دست باد بسپارد. رنج سفر رابه جان میخرم تا این قلب رنجور بداند درد او درد منست ، سوغات من شکوه وگلایه نیست .... یک دل تنگ است، تنها دارایی من دلی ساده وبی ادعا بود که حال تصاحب شده، به دیدار صاحب دل میروم شاید دل را نزد او بازگذارم وتا نفس برسینه ام میهمان است همدم صاحبخانه شوم و شاید هم مهر دل را بدهم وجانش را از قید این اسارت رها سازم، اگر راضی شود ،آخر او درخانه را بر روی هرکس نمی گشاید چراکه یقین دارد آنکه صاحب این خرابات است همان است که باید باشد، اما من قول میدهم حال وهوایش را چراغانی کنم زندگی را از نو بنا خواهم کرد او را از نو مهیا خواهم ساخت. ره آورد سفر هرچه باشد به فال نیک میگیرم دست در دست تقدیر میسپارم وبه امیدفردایی روشن راه را هموار میسازم آرامش را میهمان دل میکنم اما چه چاره ، باز این دل شیدا چنین نجوا میکند.                                                  

 "درنظربازی ما بیخبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگرایشان دانند

عاقلان نقطه پرگاروجودند ولی

عشق داند که درین دایره سرگردانند"


همرنگ پائیز

با باران باریدم به جرم تنهایی ، دستی را گرفتم به امید غریب آشنایی اما !!! روزگار نهیب زد براین شاگرد بازیگوش دوباره ودوباره ، بارها روزگار سرمشق بی وفائی اش را برصفحات بیرنگ زندگیم حک کرد اما صدافسوس ندانستم که هر دستی خبر از وفا نمیدهد وهرنگاهی راباعشق سروسری نیست. براستی ، نمیدانم در این میان متهم کیست ؟ تو بگو من از چه کسی باید شکوه کنم ؟ کجا باید شکوه کنم ؟ خدا......  اگر چنین کنم او شکوه اش را کجا برد؟ خودم ...... آری ، من در دادگاهی اقامه دعوی میکنم که قاضی ، شاکی ومتهم یکیست ، اما با جرم چه کنم، سالهاست با اوزندگی کردم، خوشیها را با اوبه شادمانی نشستم، ودر روزگار سخت تنها شاهد اشکهای بی امانم ،دنیای من همرنگ اوست، به لطف او قلم دلبریها کرده  تا به امروز،نمیخواهمش،اما دل کندن سخت است قاضی چه حکمی خواهد داد ، تو میدانی؟؟؟ 


← صفحه بعد