انتظار

اشتیاق دیدار دوباره تو مرا از تو دور میکند  ومن را از من... دورتر، آن دو نگاه غریبه روبروی آینه از من چه میخواهند؟ چه میگویند؟ زبانشان بیگانست و من از درک آن عاجز، ما را چه میشود ... خواستم خود را در تو پیدا کنم ای غریب آشنا اما ناگاه در خود گم شدم نمیدانم!!! آیا آن دختر سالیان دور از دیار ما نیست ؟  آری، این حس دلتنگی قصه ای دیگر را راویست واین حکایت  با من مانوس است ، او یادگارسالهای تنهایی منست وشاید هم هنوز برای یادگارشدن فرصتی  را هدیه میخواهد اما نمیداند بهاء آن  سالهای بی بازگشت جوانیست  ، که اگر بداند  چنین نمیکند واین تاوان سنگین راطالب نیست .اما تو پیام آور شور زندگی آنگاه که زمزمه ات  در گوشم طنین انداز میگردد مرا به من میرساند، دریای پرهیاهو آرام میگیرد وموجها آرام وبیصدا تن خسته را به ساحل نگاهت میسپارند وبراستی آغوش تو سراسر مهربانیست ، درد هجران را بدست باد میسپارم وباز چشمهایم را پیشکش راهت مینمایم شاید دستانت ،اشک شوق را از چشمانم بزدایند، شاید تو همسفر این راه بی پایان باشی و من دیگر برماتم جدایی لباس سیاه برتن نکنم وعزادار تنهایی خویش نباشم منتظر میمانم وتا آن روز دل بیقرار را به صبری زیبا میهمان میکنم.                                        

/ 6 نظر / 23 بازدید
نعمت نعمتی

سلام سپاس از حضورتان.انتظار را خوانم و استفاده کردم.

نعمت نعمتی

سلام سپاس از حضورتان.انتظار را خوانم و استفاده کردم.

بیداد

من نیز کسی را می شناسم که رفت خود را در کس دیگری بیابد, اما خود گم شد... جالب نیست...؟

ساناز

دوست عزيزم سلام لينك زير مربوط به بخش پيمايش يك مطالعه بنيادي درباره امنیت فرهنگی است. این پژوهش از طرف دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران انجام می شود. لطفا با مشارکت خود در پیشبرد اهداف این تحقیق به ما یاری رسانید. متشکریم http://fws.ut.ac.ir/rtl/winquestion.aspx?path=http://bakhshaei.com/mo3/default2.html

هدایت

انتظار کار روز و شب ماست

بیداد

کماکان کم پیدا... کماکان کم رنگ...