مبهوت

نبودن تو گذر ثانیه هارا معنایی دیگر بخشیده ، حضور تو در خانه خانه ذهنم مرا از من ربوده،  نمیدانم چرا قلم در جستجو واژگانیست از جنس با تو بودن واز تو گفتن، نمیفههم این دل سرگردان چطور ازپس سالها دربدری حالا هوای سروسامان یافتن را در سر می پروراند ، مگر چه شده که سکان زندگی دستانم را نمیخواهند، گویی از همان ابتدا هم گمان میکردم که سکان در دست من است ناخدا، غریب آشنایی دیگرست، واین عین حقیقتست او مرامیبرد هرجاکه بخواهد . گیجم، هیچ نمیدانم ، مات ومبهوت تنها به آنچه برمن وتو گذشته  میاندیشم اما راه به جایی نمیبرم .آن همه دلیل وبرهان ، آن همه بایدو نبایدها چه شد!!! حال آنها کجا رفته اند، آنهایی که عمری همدم روز وشبم بودند مرا تنها گذاردند؟ نه ، باور ندارم . در بیابان بهت وناباوری به دنبال چه هستم ؟‌‌ شاید، شاید در خوابم ، یک رویا ، گاه شیرین وگاه ...... کاش یکی مرا بیدار کند کاش تا فرصتی هست در این شب کویر کسی صدای مرا بشنود ، منتظر میمانم در انتظار مهتاب تا راه را بر من روشن گرداند، بعضی لحظات، گاهی اوقات میتوان به غیرممکن ها هم اندیشید ،نمیدانم، شاید توهم چون من در این بهت، زمان را سپری میکنی واگراینگونه باشد راه ومقصد ما را بهم میرساند امیدرا دوست دارم حتی اگر سراب باشد چرا که برای پیمودن این راه طولانی بایدخودرااز نو بنا کنم وشاید هم ازتو، مبهوتم

/ 3 نظر / 22 بازدید
بیداد

این بهت و تنهایی ِ گنگ سهم هر روزه ی بسیاری ست... ممنون.

هدایت

همیشه باید در حال تجدید بنا باشیم موفق باشید و امیداوار